![]() |
![]() |
|
| نا گفته هاي دل |
|
قطره شبني بيش نبودم ناگهان قطره باراني مرا شست و با خود برد چشمانم سياهي رفت و ديگر هيچ نديدم و نفهميدم وقتي به خودم اومدم ديدم در دريايي بي كرانم.... هيچ چيز باورم نميشد هنوزم كه هنوزه فكر مي كنم همش يه روياست مي ترسم مي ترسم كه اين رويام و اين ترس گمشدگي ام در اين دريا فنا پذير باشد خوشا به سعادتم كه در بي كرانگي اين دريا گم شدم وديگر خود رو نمي يابم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/14ساعت 0:44 توسط خاتون بانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خوش اومدید.با اومدنتون پنجره دلم رو باز کردید وبا نظرهاتون دلم رو شاد.
|
|
RSS
|